تبليغاتX
سکوت سپید




















سکوت سپید

آنقدر با نیامدن هایت غرورم را شکستی که نمی دانم با آمدنت کدامین تکه های دلم شاد می شود…!!!

چقد خوبه یکی باشه...


که آروم درِ گوشت بگه..


غصه نخوری هاا من هستم ........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:6 توسط سپید| |

دیـشـب تـو خـواب . . .

بـا بـارون مـسـابـقـه دادم !

اون بـاریـد . . .

و مـ ـن گـریـه کـردم !

بـاهـاش از تـ ـو حـرف زدم . . .

اون دلـتـنـگ ِ خـورشـیـد شـده بـود

و مـ ـن دلـتـنـگ ِ تـ ـو . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:5 توسط سپید| |

نــه نمـے دانــے...!
هیچــکس نمــے دانــَـد...!
پشت ِ ایــ ن چهــره ے آرامـ در دلـَـــ م چه میگــذرد...!
نمـے دانـے...!
کســے نمـے داند.....!
ایــ ن آرامش ِ ظاهــــــر و این دل ِ نـــــــا آرام...!
چقــدر خسته امـ میکنــد...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:45 توسط سپید| |

خودت باش...!

کسی هم خوشش نیومد...! به جهنم که نیومد!!!

اینجا مجسمه سازی نیست...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط سپید| |

كلمات بی صدای تو روحم را نوازش می کند

انگار در پس تنهایی

انگشتان آشنایی ساز مرا می نوازد

به وسعت لبخند آهنگین می شوم ...

نت های آرام ، کوتاه و مداوم ...

لحظه دلنشین می شود

آرام می شوم

....

و چه آهنگِ زیباییست

این آهنگِ بودن و نبودنِ تو ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط سپید| |

"تو"شده ای "میلاد مسیح زندگی ام"...

همه ی وقایع زندگیم تاریخ دار شده...

قبل از تو...

بعد از تو...

و چه عاشقانه دلتنگ آن "لحظه ی میلاد" مانده ام...

آن زمانِ بودن "تو"...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:6 توسط سپید| |

    اگر میدانستم برایم گل می آوری

                                        خیلی زودتر از این میمردم .........

 

چه اشتباه بزرگيست ....

 تلخ کردن زندگی خود برای کسی که ...در دوريه ما شيرين ترين

 لحظات زندگيش را سپری می کند ...!

     

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:22 توسط سپید| |

عدالت نیست

اما انقدر تسلیمت میشوم

تا تسلیم شوی

ازبس بزرگت کردم کوچک شدم

اماشکایتی نیست کنار نمیکشم.

عدالت نیست امابجای توهم میجنگم.

من همینم خودم روخط نمیزنم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:42 توسط سپید| |

پشت تنهایی من که رسیدی

گوشهایت را بگیر

اینجا سکوت

گوش تو را کر میکند...

فاطمه

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:31 توسط سپید| |

دوست میدارمش


میترسم بگویم و بگوید :"مرسی"


یا بگوید به این دلیل و آن دلیل دوستم ندارد......


یا چه میدانم...


مثل خیلی ها بگوید لیاقتم بیشتر از این حرفاست...


می ترسم از اینکه


هر چیزی بگوید جز....

"من هم دوستت دارممممممممممم."

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:13 توسط سپید| |

بتاب آفتابم...

آفتاب من!!

ساقه های ترد و ترسیده ام

سخاوت ترا می طلبد..

ریشه هایم در خاکی سست پا گرفته..

می بینی که می لرزم..

تاب سرما ندارم...

گرمم کن به نگاه عالمگیرت...!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط سپید| |

**نمی‌دانی چه دردی دارد که گاهی


 شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی


 ولیکن سینه‌ات لبریز از اشک است . . . نمی دانی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:34 توسط سپید| |

یعنی میشود روزی برسد

که بیایی

مرا در آغوش بگیری

بخواهم گله کنم

بگویی هیس

همه کابوس ها تمام شد ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:58 توسط سپید| |

تـو را نـفس مـیکشم
شایـد تو

سُکـوت میـان کلامم بـاشـی

دیـده نمی­شوی

امـــا مـن، تـو را اِحسـاس مـی­کنم

شایــد تــو

هَیاهـوی قلبـم بـاشـی

شنیـده نمـی­شوی

امـا مـن، تـو را نـفس مـی­کشم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:56 توسط سپید| |

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید


من روزی در این دنیا بودم.


خدایا..؟


می شود استعـــــفا دهم؟!


کم آورده ام ...!


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:22 توسط سپید| |

با چشم های باز

        با چشم های بسته

                                              تو را می بینم

در خیالم نقش معشوق تو را بازی میکنم

                    شاید روزی عاقبت

                                                     معشوقت باشم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:16 توسط سپید| |

زخــم که می خوری.،

مــزه مــزه اش کن ..!!!

..

..

حتما نمـکش آشـــناست...!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:16 توسط سپید| |

گروه اینترنتی golbarg


 
 

بـزرگ که میشــــوی....غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند،
دَرد هـایت نــیز!

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را،
در آلبــوم کـودکــی ات جــا
گــُذاشتــی.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 توسط سپید| |

 زندگی به من آموخـت...

 که هیچکس

 شبیه حرفهایش نیست...!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:43 توسط سپید| |

قصه غم انگيزي ست قصه اي كه

با بود من و نبود تو آغاز ميشود .

وقتي خانه ويران از نيستي ست

بگذار كلاغها هرگز نرسند

كه اميد رسيدن ,  خود

بهانه ايست براي پرواز !



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 توسط سپید| |

بـیــا

ایـن هــوا، هـوای خوبـی اسـت

بـرای دلــتـنـگ بـودن ...

مـن بـغـض هایـم را

بـا روح زخمـیـم می آورم ،

...

تـو آغـوشـت را، بـا بـوسـه هایـت ...

بـگـذار دسـت کشیـدن از تــو

هـمچنـان غیـر مـمکـن بـاشـد!


بـیــــــــا ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:0 توسط سپید| |

این من ِ دل از دست شده را ملامت مکنید

گناه من نیست...

این (او) ست که ذره دره.. واژه واژه ..آرام آرام...تمام جانم را مسخر کرد...

تمام روحم را از آن ِ خود کرد

تمام (من) را تمام (خود) کرد..
.
.
جا باز کنید..

تا کنار این همه دلشدگان بنشینم

و یک دل سیر نگاهش کنم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:32 توسط سپید| |

آسمان به زمین نیامده..

سیلاب ، ربع مسکون را درخود نبلعیده...

" سوشیانت" موعود هزاره ی سوم.. ظهور نکرده...

جای طلوع و غروب ماه و خورشید عوض نشده...

فقط...

من عاشق تو شده ام...

همین.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:23 توسط سپید| |

گاهی دلم می خواهد

وقتی بغض می کنم

خدا از آسمان به زمین بیاید ! ...

اشک هایم را پاک کند ،

دستانم را بگیرد و آرام بگوید :

اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!!

بیـــــــا بـــــــــــرویم !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:11 توسط سپید| |

هر وقت شک می کنم به وجود خدا، به عشق،

به خنده ، به مهر ، به گرما، حتی به خاک،،،

هر وقت گم میکنم راهم را، آسمان را حتی خودم را.....

به مادرم نگاه میکنم.....


پ.ن: روزت مبارک مامان جوووون امیدوارم که همیشه

سالم ببینمت و خندان و امیدوارم که روزی

بتونم گوشه ای از محبتهات رو جبران کنم
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:24 توسط سپید| |

این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا
خط خطی نشود . . .!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:46 توسط سپید| |

سکوت می کنم

به حرمت تمام حروفی که در دلت جا گذاشته ام

به حرمت واژه ی عشق

تو هم محکم بایست بالای سر ریسمان پاره شده ی دوستیمان...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:40 توسط سپید| |

وقتی کسی گفت: "نمی تونم بی تو زندگی کنم"
یعنی
به نبودنت فکر کرده...!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:10 توسط سپید| |

لبت

با من حرف می زند

و من

به چشمانت

گوش می دهم

كمی

بلندتر از صدایت

نگاهم كن....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:58 توسط سپید| |

 

میدونی بزرگترین عشق چیه؟

وقتیکه تو پنهان کنی اشکاتو و هنوز مواظب اون باشی...

وقتی اون قبول نکنه تورو و تو هنوزم دوسش داشته باشی...

وقتی اون شروع کنه عشقو با یه نفر دیگه و هنوز لبخند بزنی...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 توسط سپید| |


آخرين مطالب
» یکی...!!!
» مسابقه...
» هیچکی نمی داند...!
» خودت باش
» آهنگ بودن و نبودن تو...
» میلاد مسیح
» اشتباه
» عدالت...
» سکوت
» میترسم!!!

Design By : RoozGozar.com